ســلامــا قـولا من رب الــرحيم
ســلامــا قـولا من رب الــرحيم
باشد
هر كه نمي خواهد باشد، نباشد
من و تو به تنهايي، هفتادو دو نفريم
ليلا پيكري فر
الهه سپيد از سكوي سياه بالا رفت
و طوقي از تبعيض زرد برگردن نهاد
الهه سياه به آستانه سبز مي نگريست
كودكي سپيد، كودكي سياه
برروي جنوب مثبت زمين
شكلاتشان را با هم تقسيم مي كردند.
ليلا پيكري فر
تا فصل انگور را نشنیده بگیرم
به این زودی ها خمار تو از چشمم نمی پرد
اما بگو
تا شراب نگاهت
چند خوشه پروین راه است؟
لیلا پیکری فر

نامم با شب هم خانواده است
و خودم باتو
عشقت را که از حلقومم بیرون بکشی
مثل سیگار دود می شوم
لیلاپیکری فر

ردت را از دلفین ها گرفته ام
وقتی همه خواب بودند
خدا روی ماسه ها نقشه میکشید
انگشتش را که روی نام تو له کرد
من از عرشه پایین آمدم
اینجا لنگرگاه ستارگان دریایی ست .
لیلا پیکری فر

این عشق مرا به خاک و خون خواهد برد
اکســـــیر دل مرا جــــــنون خـــــــواهد برد
پیمانــه عشق من لبــــــــــالب خـون است
این کلک زبان بریده اسرار برون خواهد برد
لیلا پیکری فر
من و دوستم مرد کوری را دیدیم که در سایه معبد تنها نشسته بود . دوستم گفت : ببین این داناترین مرد سرزمین ماست :
آنگاه من از دوستم جدا شدم و به سوی آن مرد رفتم و درود گفتم .پس با هم سخن گفتیم .
لحظه ای بعد من گفتم : می بخشید که می پرسم ولی شما از کی کور شده اید ؟
" من کور به دنیا آمدم"
گفتم چه رشته ای از دانش را دنبال می کنید؟
گفت من ستاره شناسم.
آنگاه دستش را روی سینه من گذاشت و گفت " من همه این خورشد ها و ماه ها وستاره ها را رصد می گیرم . جبران خلیل جبران

هنگامی که بیشترین اشتغال بنده به من باشد لذت او را در ذکر خودم قرار
می دهم . پس هنگامی که لذت او را در ذکر خودم قرار دادم او عاشق من
می شود و من نیز عاشق او می شوم . پس هنگامی که عاشقم شد و
من هم عاشقش شدم حجاب بین خودم و او را بر می دارم . و این امر
باعث می شود تا هنگامی که مردم در اشتباه هستند آن شخص عاشق
هرگز اشتباه نکند.
از حلاج پرسیدند طریق به خدای چگونه است ؟
گفت : دو قدم است و رسیدی
یک قدم از دنیا برگیر و یک قدم از عقبی پس رسیدی به مولا
و گفت : چون بنده به مقام معرفت رسد غیب بر او وحی فرستد
و سر او گنگ گرداند تا هیچ خاطر نیاید مر او را مگر خاطر حق
گفتند راه به خدای چیست ؟
گفت : غایب شو از راه و پیوستی به الله .
گفتند کار مردان چیست ؟
گفت : آنکه دل در کس نبندد به جز خدای .
و گفت : حق را به خواب دیدم مرا گفت : یا بایزید چه خواهی ؟
گفتم: آن می خواهم که تو خواهی .
فرمود: که من تورا . تو را .چنانکه تو مرا
پس گفت حق را بخواب دیدم پرسیدم که راه به تو چون است؟
گفت : ترک خود گوی که به من رسیدی.
دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید
الا به خون